محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3792

تاريخ الطبرى ( فارسي )

سخن از قصد عبد الملك در مورد خلع عبد العزيز و آنچه در ميانشان گذشت واقدى گويد : عبد الملك آهنگ اين كار كرد اما قبيصة بن ذويب وى را منع كرد و گفت : « چنين مكن كه بر ضد خودت سر و صدا بر مىانگيزى ، شايد مرگش در رسد و از او بياسايى » و عبد الملك از اين كار دست بداشت ، اما به دل مىخواست كه برادر را خلع كند . گويد : روزى روح بن زنباع جذامى كه از همه كسان پيش عبد الملك محترمتر بود پيش وى آمد و گفت : « اى امير مؤمنان اگر خلعش كنى آب از آب تكان نمىخورد [ 1 ] » گفت : « اى ابو زرعه رأى تو چنين است ؟ » گفت : « آرى قسم به خداى ، و من نخستين كسم كه آن را مىپذيرم » گفت : « نيك خواهى ، ان شاء الله » گويد : عبد الملك بر اين قصد بود آنگاه عبد الملك و روح بن زنباع بخفتند و قبيصة بن ذويب سر زده وارد شد . و چنان بود كه عبد الملك به حاجبان خويش گفته بود : « قبيصه هر وقت شب يا روز بيايد اگر به خلوت باشم يا يكى پيش من باشد او را از من باز مداريد و اگر پيش زنان باشم ، به مجلس درآيد و حضور وى را به من خبر دهيد . » پس قبيصه بيامد . كار بريد با وى بود ، خبرها پيش از عبد الملك به دو مىرسيد و نامه را پيش از او مىخواند . نامه گشوده سوى عبد الملك مىآمد و او مىخواند ، به سبب حرمتى كه داشت .

--> [ 1 ] به جاى مثل روان عربى كه گويد : دو بز دربارهء آن شاخ به هم نميزند .